
2012، فيلم جديد رولند امريش از جمعه سيزدهم نوامبر(22 آبان) در سرتاسر دنيا به نمايش درآمد و با فروشي 230 ميليون دلاري در هفته اول نمايش، شگفتي آفريد(فروش فيلم همچنان در حال افزايش است). اين فيلم نيز مثل ساير آثار او، به سينماي فاجعه تعلق دارد اما اين بار در ابعادي وسيعتر؛ آخرالزماني دهشتناك را به تصوير ميكشد. فيلمهاي امريش به رغم برخورداري از جلوههاي ويژه خيرهكننده و اعجابانگيز، اغلب فيلمنامهاي ضعيف و سرهمبندي شده دارند؛ نكتهاي كه اكثر منتقدان و ريويونويسان همواره به آن اشاره كردهاند . 2012 نيز از اين قاعده مستثني نيست . استفان فاربر منتقد Hollywood Reporter در مطلبي كه راجع به اين فيلم نوشته به همين موضوع پرداخته است.
اگر تمام فيلمهاي ساخته شده در ژانر سينماي فاجعه را در يك بسته ويژه در كنار هم قرار دهيم، به چيزي نزديك به ”2012” ، فيلم جديد رولند امريش ميرسيم.
اين بار امريش و همكار فيلمنامهنويساش، هارالد كلوسر از تقويم قوم مايا و ساير پيشگوئيهاي آخرالزماني براي نگارش سناريويي آپوكاليپتيك كه تصويري از پايان جهان در سال 2012 را به نمايش ميگذارد بهره جستهاند. جلوههاي ويژه خيرهكننده فيلم، تضميني بر فروش فوقالعاده آن خواهد بود. در حالي كه فيلم در اكثر لحظات مدت نمايش طولانياش (153 دقيقه)، براي بيننده جذاب و سرگرمكننده است اما فيلمنامه ضعيف آن توانايي همراهي با عظمت و شكوه بصري فيلم را ندارد.
2012، با وام گرفتن از جذابيتهاي هيجانانگيز فيلمهايي مثل زلزله، ماجراي پوزايدون، آتشفشان و حتي تايتانيك، سرنوشت چند شخصيت را كه قرباني مجموعهاي از فجايع ناشي از فروپاشي خورشيد شدهاند دنبال مي كند. موضوع اصلي، علت بروز اين فجايع نيست بلكه فيلم به چگونگي برخورد نوع بشر با اين بحران بزرگ ميپردازد. يكي از مشاوران فاسد و رشوهخوار رئيس جمهور ( با بازي اوليور پلات ) وظيفه انتخاب افراد برگزيدهاي را كه اجازه پيدا خواهند كرد سوار يك كشتي نوح عصر اتم شوند به عهده دارد. هدف فيلم، طرح سوالاتي بسيار مهم و جدي در مورد معيار انتخاب افرادي كه ارزش نجات يافتن و زنده ماندن را دارند است. خوشبختانه،فيلمهاي امريش( آثاري نظير روز استقلال و روز بعد از فردا) هرگز خودشان را زياد جدي نميگيرند به همين علت بيننده ميتواند با آسودگي خيال از ديالوگهاي غالبا خندهدار فيلم لذت ببرد. در ابتداي فيلم يك خلبان آماتور (تام مككارتي) هواپيمايي كوچك را از بين تودهاي از آتش و صاعقه عبور ميدهد و در نهايت آن را در يك باند فرود بسيار باريك در پارك ملي Yellowstone به سلامت بر زمين مينشاند. شما مطمئن هستيد كه قرار نيست كاراكترهاي اصلي فيلم ( جان كيوزاك و آماندا پيت) كه جزو سرنشينان اين هواپيما هستند در ابتداي فيلم و به اين سرعت با مرگي وحشتناك روبرو شوند بنابراين، چنين تمهيد مضحكي را كه در فيلمنامه گنجانده شده است اجبارا تحمل ميكنيد.
فيلمهاي منتسب به سينماي فاجعه، تعليق و هيجان خود را از كوشش بيننده براي حدس زدن اين كه كدام يك از كاراكترها در آخر فيلم زنده ميمانند و كدام يك از بين ميروند كسب ميكنند. يكي از نااميدكنندهترين جنبههاي 2012، قابل پيشبيني بودن ليست افرادي كه در اين دو گروه جاي ميگيرند است. درست مثل ساير نمونههاي مشابه اين نوع فيلمهاي حماسي، شخصيتهايي كه به نوعي مرتكب گناه رابطه جنسي خارج از چارچوب روابط زناشويي قانوني شدهاند، نشان مردن بر پيشاني دارند.
از نظر تكنيكي، امريش و همكارانش مجموعهاي از صحنههاي تكاندهنده و شگفتانگيز را پيش روي بيننده به نمايش ميگذارند. در يكي از نقاط عطف ابتداي فيلم، جان كيوزاك مشغول رانندگي با يك لموزين در خيابانهاي لوسآنجلس است و همزمان با گذشتن او از خيابانها، آسمانخراشها و اتوبانهاي اطراف او در اثر يك زلزله ده و نيم ريشتري خراب ميشوند و فرو ميريزند. سكانس پرواز هواپيما كه قبلا به آن اشاره شد نيز به همين اندازه هيجانانگيز و نفسگير از كار درآمده است. نقطه اوج فيلم در داخل كشتي (سفينه) غولآسا و جايي رخ ميدهد كه بروز اختلال در يكي از دستگاهها كل ماموريت را با خطر شكست مواجه ميكند اما متاسفانه اين صحنه كليدي فاقد شفافيت لازم در ساخت و تدوين است. هر چه دلتان ميخواهد در مورد فيلم تايتانيك بگوئيد اما جيمز كامرون در فيلمبرداري سكانس متلاشي شدن و غرق كشتي تايتانيك كار فوقالعادهاي انجام داده بود. در طول اين سكانس، همه چيز در نهايت وضوح و شفافيت در معرض ديد بيننده قرار ميگيرد اما در مقابل، امريش ما را در سردرگمي و گيجي رها ميكند تا متوجه نشويم چه بلايي بر سر چه كسي ميآيد.
از طرفي امريش براي انتخاب بازيگران شايسته تقدير است. كيوزاك نقش خود را به خوبي ايفا ميكند و مككارتي به عنوان دوست پسر از خودراضي و خودنماي پيت، بهترين نقش دوران حرفهاياش را بازي كرده است. دني گلاور، به نقش رئيسجمهور محنتكشيده فيلم، وقار و متانت بخشيده است( اين نقش در اصل براي يك زن نوشته شده بود اما با افول ستاره اقبال هيلاري كلينتون در مبارزات مقدماتي رياست جمهوري سال 2008 آمريكا، به شكل فعلي تغيير پيدا كرد). چيوِتِل اِجيوفور در جايگاه دانشمند برجستهاي كه سران كشورهاي جهان با او مشورت ميكنند و از نصايح او بهرهمند ميشوند حس پويايي را از اضطراب و نگراني به اين نقش پيش پا افتاده دميده است. پلات از بازي در نقش آدمي شرور و بدذات احساس خوبي دارد و وودي هارلسون نيز به عنوان يك غيبگو و مبلغ راديويي كه سعي ميكند فرارسيدن آرماگدون را به شنوندگانش هشدار دهد بازي خوبي ارائه كرده است. نقش پيت به عنوان همسر سابق كيوزاك، يكنواخت و خستهكننده است و تندي نيوتون در نقش دختر رئيس جمهور مجبور است با ديالوگهايي سنگين دست و پنجه نرم كند. فيلمهاي سينماي فاجعه هرگز با كاراكترهاي مونث مهربان نبودهاند. فيلمبرداري، طراحي توليد و جلوههاي ويژه بصري شايسته دريافت جايزه هستند. موسيقي نيز ضمن همراهي با صحنههاي فيلم، هيجان موجود در آن را تشديد ميكند. آدام لامبرت سرودي مهيج براي تيتراژ پاياني تدارك ديده است.
در خبرها آمده بود كه مقامات ژاپني قصد دارند از اوباما به عنوان اولين رئيسجمهور آمريكا دعوت كنند تا از هيروشيما و ناكازاكي ديدار كند. به جنبه سياسي اين خبر كاري ندارم اما با خواندن آن، سوالي سينمايي در ذهنم جرقه زد: در بين كارگردانان توانمند دنيا، كداميك ميتوانند از اين واقعه تاريخي، فيلمي در خور توجه بسازند؟ خود من به كلينت ايستوود راي ميدهم. تا نظر شما چه باشد.